محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6718
تاريخ الطبرى ( فارسي )
است . در آن اثنا كه روان بود محمد بن اسحاق كنداجى به وى رسيد كه در يك كشتى بود و گروهى از غلامان نيز با وى بودند . محمد به كشتى آتش افكن رفت ، بدر خبر از او پرسيد كه وى را خوشدل كرد و سخنان نيكو گفت و در همه حال او را به نام امير مىخواندند . و چنان بود كه قاسم بن عبيد الله محمد را فرستاده بود و به دو گفته بود ، وقتى با بدر فراهم آمدى و با وى به يك جا شدى به من خبر بده . پس او كس به نزد قاسم فرستاد و به دو خبر داد . قاسم بن عبيد الله ، لؤلؤ ، يكى از غلامان سلطان ، را پيش خواند و گفت : « ترا براى كارى در نظر گرفتهام . » گفت : « شنوايى و اطاعت . » گفت : « برو و بدر را از پسر گنداجيق بگير و سر او را به نزد من آر . » لؤلؤ در كشتى - اى برفت و ما بين سيب بنى كوبا و اضطربد به بدر و همراهان وى رسيد و از كشتى خويش به كشتى بدر رفت و به دو گفت : « برخيز . » بدر گفت : « خبر چيست ؟ » گفت : « نگرانىاى براى تو نيست . » سپس او را به كشتى خويش نشانيد و ببرد تا به جزيره اى رسانيد كه در صافيه بود . وى را به آن جزيره برد و با وى برفت و شمشيرى را كه همراه داشت خواست و آن را برهنه كرد . وقتى بدر كشته شدن خويش را به يقين دانست از او خواست فرصتش دهد تا دو ركعت نماز كند . لؤلؤ مهلتش داد كه دو ركعت نماز بكرد سپس او را پيش آورد و گردنش را بزد و اين به روز جمعه بود پيش از نيمروز ، شش روز رفته از ماه رمضان . پس از آن سر وى را برگرفت و به كشتى خويش بازگشت و سوى اردوگاه مكتفى بر كنار نهر ديالى بازگشت ، سر بدر را نيز همراه داشت ، پيكر وى را به جانهاده بود كه همانجا بماند . پس از آن عيال وى يكى را فرستاد كه پيكرش را نهانى برگرفت كه آن را در تابوتى